
گويند مي نميشود از راه گوش خورد
من ياحسين ميشنوم مست ميشوم
فرا رسيدن ماه محرم و ايام سوگواري آقا ابا عبداله الحسين(ع) بر تمامي دوستداران اهل بيت سلام عليها تسليت باد
نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان 1392ساعت 01:50 نويسنده araschayi

گويند مي نميشود از راه گوش خورد
من ياحسين ميشنوم مست ميشوم
فرا رسيدن ماه محرم و ايام سوگواري آقا ابا عبداله الحسين(ع) بر تمامي دوستداران اهل بيت سلام عليها تسليت باد

باز اين چه شورش است که در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين
بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع ميکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامي ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جاي ملال نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است
جن و ملک بر آدميان نوحه ميکنند
گويا عزاي اشرف اولاد آدم است
خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پروردهي کنار رسول خدا حسين
(بقیه در ادامه ی مطلب)

روی مخمل زرباف ساحل
قایق تنها
نارمیده هيچ کس برروی دوشش
نیست نقش پیکاری در سایه اش پیدا
درسرش رویای دریا!
قایق تنها
ميرود اين سو و آنسو
میکشد هر موج اورا از پس موج دگر
اما
ميفشارد تنگ مشتهاي ریسمان بسته بر ساحل
دستهاي خيالی اورا
جان سپردست آن قایق خسته
مانده برجا تخته چوبي چند
ای مسافر!
گر گذر کردي تو ازآنجا
پيکار سرد و غمينش را
بادو صد بدرود آهسته
به کف امواج بسپار
تا رسانندش به دریا
قایق تنها
سميرا.الف

وباز هم روایت پیشین بازبان تکراری
والتهاب حروف حدیث بیماری
دوباره مداد نوکی مریض شد تب کرد
ودرهوای توسوخت و گرفتاری؟
چقدر گلوی خطوط دفترم خشک است
چرا نشسته ای ای یار ،دوا نمی آری؟!!
مگر لبان تو خیس نیست که روی پیشانی
گذاری و دمای شعر مرا به جوش آری؟
ببین ضربات صفحه به یادت ایستاده
طبیب توئی برای محتذرت نمیکنی کاری؟
برتو هنشینی با چون منی سخت است
ولی برای گلی چون تو لازم است کاری
چه میشود دم آخر کنار من باشی؟
میان دستهای تو جان دهم،چه پنداری!!!
شاعر :سمیرا- الف
به غضنفر میگن میتونی نقش یوسف را بازی کنی میگه اره ولی نمیتونم پیشنهاد زلیخا را رد کنم!!
!! آنقدر تو شعرا گفتن و میگن ای ساربان اهسته را ن انگار شترهای صدر اسلام 180 میرفتن
شناگر ایرانی بین هشت نفر ششم شده بعد مربی شنای ایران میگه فراتر از انتظار ما ظاهر شده یعنی انتظار داشتی یارو غرق بشه!!
غضنفر میره تاتر دم گیشه میگه برای امشب دوتا بلیط میخوام مسئول گیشه میگه برای رمئو و ژولیت ؟ غضنفر میگه نه برای من و فاطی!!
سه چیز ذهن غضنفر رو مشغول کرده:
یک وقتی برق میره کجا میره
دو چرا تخم مرغ فحش نیست ولی تخم سگ فحشه
سه استامینوفن از کجا میدونه ما کجامون درد میکنه!!
غضنفر به دوست دخترش میگه فرق تو با بز چیه؟ دوست دخترش قهر میکنه میره غضنفر داد میزنه بیا بابا فرقی ندارین شوخی کردم!!
غضنفر امد از هواپیما پیاده بشه شلوارش از پاش افتاد داد زد : کو اون خانمه که گفت کمر بند ها رو باز کنید همینو میخو استین!!
فانتزیم اینه 1 شب، فقط 1 شب تا صبح بشینم پای نت
مامانم 675 بار نیاد بگه چی کار میکنی
(اگه مشغول درس خوندم باشم 1 دفم بیدار نمیشه ها)
یکی از فانتزیام اینه که:
یه کیف دستی مردونه پیدا کنم که توش پر از تراول و چک باشه به ارزش 5/6میلیارد
منم روحیه انسان دوستیم گل کنه بگردم صاحبشو پیدا کنم بعد یارو از امانت داری من خوشش بیاد و بگه بیا دختر منو بگیر منم در کمال ناباوری قبول کنم
میگی چقدر بی جنبم نه عزیز من
اون موقع که کیفو پیدا کردم نخواستم که پولو خرج کنم ولی اون موقع که دخترشو گرفتم خیلی راحت پولارو خرج میکنم
مثل اینکه میگن هلو بپر تو گلو
بعله بعله یه همچمین آدم باهوشیم من
یکی از فانتزیام اینه که
با مخاطب خاصم دعوام بشه بعد اون منو هل بده و سرم بخوره گوشه میز و ضربه مغزی بشم بمیرم و مخاطب خاصم رو ببرن زندان
بعدش ولی دم ( مادرم ) رضایت ندن و بگن باید حتما قصاص بشه
و در یک سپیده دم سرد درحالی که مخاطب خاصم یه شلوار گا گلی بپوشیده با قدم های لزان بره روی چهارپایه و موقعی که مامورمیخواد طناب رو بندازه گردنش یه صدایی از دور داد بزنه نه! ننننننه!
بعد ببینن که مامانم بیاد پیشونی مخاطب خواصم رو ببوسه و طناب رو بندازه گردنش و بگه بوئینگ من که رفت......
رو کنه به مخاطب خاصم وبگه تو هم برو به جهنم و سپس چهارپایه رو هل بده و با یک نوای غم انگیز دوربین سایه مخاطب خاصم رو که داره بالای طناب دار میلرزه نشون بده و سپس آرام وآرام بره رو به آسمون
سنگ دل هم خودتونین
فانتزی من اینه بدونم وقتی رفتیم بهشت از
كدوم درخت باید سیب بخوریم عایا؟؟!!!!!!
فانتزی من اینه که اون صفحه تبلیغاتی که باز میشه و میگه اگه این صفحه را ببندید دیگر باز نمی شود مرد باشه و به حرفش عمل کنه
فانتزیم اینه یه روز انقدر بزرگ بشم که از هیچکس و هیچ چیز نترسم
غیر از خدا.
یکی از فانتزیای من اینه که بوکسور شم برم مسابقات جهانی،تو فینال بیوفتم با یه اسرائیلی،بجا اینکه انصراف بدم، میرم تو رینگ تلافی این تحریمارو روش دربیارم، لتوپارش کنم جوری که راهیه بیمارستان بشه،بعد من قهرمان شم وقتی که دارن سرود تیم قهرمان ایران قهرمان بمان ایرانو پخش میکنن با یه الکترو اسموک تو گوشه ی رینگ محو شم!
یکی از فانتزیهام اینه کــــه
اولین نوزادی کــه تو فامیل بدنیا اومـد بهش لیمو ترش بدم از قیافش عکس بگیرم …
یه همچین آدم با مـحبت و بچـه دوستی هسـتم من !!
یکی از فانتزیام اینه کـــه
مثلا واسه آخر ترم درس نخونم برم امتحان بدم
بعد ببینم استاد داده بهم ۱۹ !!!
بگم استاد چرا استاد ؟؟؟
بگه من میدونم تو درست خوبه برای امتحان نتونستی بخونی …
یکی از فانتزیام اینه کـــه
یه ساعت داشته باشم که سر جلسه هر امتحانی وقتی اون رو میزنی زمان وایسه
بعد بـرم همه جواب هارو از رو کتاب ببینم و همیشه بهترین نمره رو بگیرم،
وااااااااااااای آب قـند بدیـد …
به فرق نازنینش کی اثر میکرد شمشیر / یقینا ابن ملجم وقت ضربت یا علی گفت
ایام شهادت جانگداز مولود شهید محراب به پیشگاه ولی عصر حضرت مهدی موعود (عج) و عموم مسلمین جهان به ویژه محبان دوست داران اهلبیت (ع) تسلیت باد

زمین چه جای غریبی ست وقتی از دنیا، فقط تمام نگاهت به آسمان باشد
خودت بزرگترین علت زمان باشی، ولی تواضعت اندازه ی جهان باشد
خودت غریب ترین بنده ی خدا باشی، به درد بی کسی و عشق مبتلا باشی
نگاه گرم و دل آسمانیت اما، امید خاطر رنجور این و آن باشد
تمام آینه هایِ کنار تو یک بار، درست لحظه ی تنهائیت شکسته شوند
همیشه بغض زمین، ابر آسمان بشوی، همیشه اشکِ تو در چاه ها روان باشد
شبانه نور بپوشی به شهر سر بزنی، شبیه یک پدر ناشناس در بزنی
در انتظار بمانند سفره های سحر، و دست های تو سرشار از عطر نان باشد
به نخل ها بنویسی همیشه دردت را، به آسمان بدهی دست های گرمت را
و بار غصه ی شهری به دوش بگذاری، که باز خنده ی تو سهم دیگران باشد
و عاقبت سحری، آخرین وضویت را، بسازی و بزنی فالِ آرزویت را
طنین مأذنه ها تا رسد به اشهد تو، صدای گریه ی خورشید در اذان باشد
صلات نور به قد قامتِ سفر برسد، رکوع عشق و سجود وداع سر برسد
سحر به قافله ی شیعیان خبر برسد، خبر، شروع غم انگیز یک خزان باشد
نشسته اند تمامی دیوها به کمین، جهان، اسیر شده بین مردم بی دین
به تاج و تخت بنازند ناکسان زمین، ولی خلیفه ی محراب قهرمان باشد
سارا سادات باختر

دیده بگشا ای به شهد مرگ نوشینت رضا
دیده بگشا بر عدم ای مستی هستی فزا
دیده بگشا ای پس از سوء القضا حسن القضاء
دیده بگشا از کرم رنجور دردستان علی (ع)
بهر مروارید غم گنجور مردستان علی (ع)
دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه
کبر پَستان بین و جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش خون و آتش خشم سرکش بیم چاه
دیده بگشا بر ستم در این فریبستان علی (ع)
شمع شب های دوژم ماه غریبستان علی (ع)
دیده بگشا نقش انسان ماند با جامی تهی
سوخت لاله مرد لیلی خشک شد سرو سهی
ز آگهی مان جهل ماند و جهل ماند از آگهی
دیده بگشا ای صنم ای ساقی مستان علی (ع)
تیره شد از بیش و کم آئینه هستان علی (ع)
استاد علی معلم
میلاد نور مبارک باد


امشب ز خواب های پریشان که بگذریم
این نیمه را به نیمه شعبان که بگذریم
بُن بست شهر را بپریم و سپس کمی
این کوچه را به سمت خیابان که بگذریم
از کثرتی که هست فراری شویم و بعد
از جاده های خلوت ایمان که بگذریم
مجنون برای دیدن لیلا گذشت و ما
این شهر را به سمت بیابان که بگذریم
مانند ابرهای ترک خورده ی فراق
از گریه ها به مقصد باران که بگذریم
بر جانماز خشک و کویری دهیم آب
آن گاه مثل رود خروشان که بگذریم
دریا همیشه مقصد هر رودخانه نیست
پس ما شبیه موج سواران که بگذریم
با همرهی سیصد و سیزده سوار عشق
از مکه و مدینه ایمان که بگذریم
زیباترین یقین بخدا پیش روی ماست
با یوسفی که یک سره در آرزوی ماست



طرحی دوباره می کشم از ابتدای تو
طرحی که حرف می زند از ماجرای تو
طرحی که من نبوده ام اما تو بوده ای
طرحی که رسم می شود از ماورای تو
طرحی مرکّب از تو و سیزده سوار عرش
طرحی که نور می دهد از روشنای تو
طرحی که آفریده شما را امام من
طرحی که آفریده مرا هم برای تو
دسته به دسته آینه ها هم نشسته اند
در زیر لفظ گفتن یک ربّنای تو
پس انبیا کبوتر نامه بر توأند
وقتی که می پرند فقط در هوای تو
بگذار تا غزل بزند حرف خویش را
عمری نشسته ام که بیفتم به پای تو
ما گرد و خاک پای تو را جمکران کنیم
یک گوشه از نگاه تو را آسمان کنیم



امشب سبد سبد گل امید می برند
ما را به هر کجا که شمائید، می برند
این رسم انبیاست که در جشن آفتاب
یک آینه به رسم شب عید می برند
امشب به یمن تو همه ی انبیاء را
تا ماورای عالم تجرید می برند
هرکس غبار کوچه ی دلدار می شود
او را به سمت چشمه ی خورشید می برند
از چشم های آینه ایَش برای ما
ایمان می آورند و تردید می برند
این برگه های روزی یک ساله ی مرا
امشب برای فرصت تمدید می برند
امشب جواز کرب و بلای دوباره را
پیش شما به نیّت تأیید می برند
روزی کنید پر زدنم را به کربلا
تا که زیارتم بشود نذری شما



منظومه ساخت تا که تو را کهکشان کند
مجموعه ی تمامی پیغمبران کند
یعقوب انتظار تو را می کشید تا
عمری توّسلی به امام زمان کند
آدم به خاک پای تو افتاد بر زمین
یعنی تو را به روی سرش آسمان کند
می خوست پشت ابر بتابی بر این جهان
تا مردمان شب زده را امتحان کند
مستضعفان چشم تو بودند انبیاء
قرآن نخواست بیشتر از این بیان کند
یک عده را به یمن زیارت بیارد و ...
...یک عده را کبوتر نامه رسان کند
عصر سه شنبه بوی وصال تو می دهد
وقتی دلی هوای شب جمکران کند
ما ندبه خوان جمعه ی موعود مانده ایم
ناز تو را به شیوه ی خود، عشق خوانده ایم



گاهی نسیم می شوی و زود می رسی
گاهی به شکل رایحه ی عود می رسی
گاهی به نیمه های شب است و نیاز ما
با یک سبد ستاره ی موعود می رسی
گاهی برای این که تو؛ ویرانمان کنی
از چشممان می آیی و چون رود می رسی
گاهی به گوش پاک مناجاتیان شب
با سوز و ساز نغمه ی داوود می رسی
ما التماس روز ظهور توأیم لیک
هر وقت، هر زمان که دلت بود می رسی
روزی تو می رسی و علی شاد می شود
بغض گلوی فاطمه آزاد می شود
رحمان نوازنی