اروم بلاغی

وبسایت هواداری باشگاه تراکتورسازی
بروزترين اخبار باشگاه تراکتور سازي آذربايجان مطالب جذاب و خواندنی،رشعر،رمان،دانلود کتاب،آهنگ،فیلم،عکس،آموزش کامپیوترو...

وای چه خسته میکند تنگی این قفس مرا
پیرشدم نکرد ازین رنج وشکنجه بس مرا
پای به دام جسم ودل همره کاروان جان
آه چه حسرت آورد زمزمه ی جرس مرا
گرگ درنده ای به من تاخت به نام زندگی
پنجه که در جگر زند نام نهد نفس مرا
طوطی هند عالم قدسم و طبع قند جو
وه که به گند خاکیان ساخته چون مگس مرا
من که به شاخ سرو گل پاننهادمی ،کنون
دست نصیب بین که پر دوخت به خار وخس مرا
آب و هوای خاکیان نیست به عشق سازگار
آتش آه گو بسوز آنچه به دل هوس مرا
جز غم بی کسی دراین سفله سرای ناکسی
من نشناختم کسی گو مشناس کس مرا
ناله ی شهریار ازین چاه بدر نمیشود
ورنه کمند مو هلدماه به دسترس مرا


 


 

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند

واندکی سکوت......                        

 

 

 

 

 

 

 

 


فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه و يا آن گونه که پوران فرخزاد، خواهرش می گويد در هشتم دی ماه 1313 در تهران به دنيا آمد.  

در شانزده سالگی با پرويز شاپور، نويسنده، ازدواج کرد که حاصل آن پسری به نام کاميار(تنها فرزندش) که در سال 1331 به دنيا آمد. اين ازدواج در سال 1334 به طلاق انجاميد

  آشنايی فروغ با ابراهيم گلستان، نويسنده و فيلمساز، پای او را به دنيای فيلم و سينما کشانيد و تا پيش از مرگش در بهمن 1345 در "کارگاه فيلم گلستان" به عنوان تدوينگر فيلم مشغول بود. حاصل کار او از دوران "کارگاه فيلم گلستان"، فيلم مستند "خانه سياه است" (1341) بود که از بهترين های سينمای مستند ايران محسوب می شود. اين فيلم از جشنواره فيلم کوتاه اوبرهاوزن به جايزه نخست دست يافت.

فروغ نخستين دفتر شعرش را با عنوان " اسير" در سال 1331 منتشر کرد. پس از آن مجموعه شعرهای "ديوار" و "عصيان" به چاپ رسيد.  در ۱۳۴۲ فروغ در نمايش "شش شخصيت در جستجوی نويسنده" نوشته لوئيجی پير اندلو و به کارگردانی پری صابری بازی کرد و در اواخر همان سال مجموعه "تولدی ديگر" با تيراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مرواريد منتشر شد

  ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، کتاب شعر ديگری از فروغ است که در سال 1343 منتشر شد.      فروغ فرخزاد در روز 24 بهمن 1345 در سانحه رانندگی جان سپرد و در قبرستان ظهيرالدوله دفن شد.  

 

  

 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها، دیروزها!
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد...

داغداریم نه داغی که به آن اخم کنیم
مرگمان باد اگر شکوه ای از زخم کنیم
بنویسید زنی مرد که زنبیل نداشت
پسری زیر زمین بود و پدر بیل نداشت
بنویسید که با عطر وضو آوردند
نعش دلدار مرا لای پتو آوردند
بنویسید غم و خشت و تگرگ آمده بود
از در و پنجره ها ضجه ی مرگ آمده بود
بادیه پر شده از زخم نمک میخوردیم
دوش وقت سحر از غصه ترک میخوردیم
مثل وقتی که دل چلچله ای میشکند
مرد هم زیر غم زلزله ای میشکند
داغ دیدیم شما داغ نبینید قبول
تبری هم نفس باغ نبینید قبول
گاه گاهی به لب عشق صدامان بکنید
داغ دیدیم امید است دعامان بکنید


مرا با تو دگر خوابی نیست......
برو از خاطرم..... دگر حرفی نیست .......من سکوتم به تلافی همه فریادم......در دلم میشکند .......شاید این آخر دنیا باشد.......که سر آغاز من است در دل خویش.......که زند بوسه به خاک، گام هایت......... و روند از یادم....... خاطری سرد شوم........ رنگ رویا ببرم ........ و به در ماندگیم بکشم نقش حصاری محکم........ شاید این آخر افکار من است........که روان است به جان قلمم........ و بریزد چو من خسته هزاران نقشی که ندارد اثری بودن.........و مشوش بکند دلها را.........ای تو تنها،تو هزاران افسون..........من به آهستگی از یاد خیالت بروم،که نلرزد دل تو در پی رفتن من..........رنج من بی کسی و دل زدگی نیست که نیست .........رنج من بازی رنگیست که به یک رنگی خود میبالد.........و به صورت بکشد صورتک های ظریف احساس..........بی تو از کوچه ی دل تنگی ها میگذرم...........بی تو از خانه ی بی رنگی هامیگذرم...
..........................................................................................................

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
سنگی و ناشنیده فراموش میکنی
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با برگهای مرده هم آغوش میکنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله مینشانی و خاموش میکنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت،که مرا نوش میکنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
به سینه میفشاری و خاموش میکنی
در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش میکنی

 

دل غم آزمودم زخم دارد
تمام تار و پودم زخم دارد
خدایا دستهای آسمان کو
که احساس کبودم زخم دارد
چنان درد آزمای مرگ هستم
که سنگ یاد بودم زخم دارد
چرا باور نداری نامه ام را
ببین بود و نبودم زخم دارد
کجایی آی طرح محو پرواز
پر و بال صعودم زخم دارد
حریم عاشقی آنجاست آنجا
ولی پای ورودم زخم دارد
گلو گاه و هجوم درد هایم
سرا پای سرودم زخم دارد

(اروم بلاغی گچن گونلرده)

(اروم بلاغی بوینکی گون)

صفحه قبل1...212223صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران