اروم بلاغی

وبسایت هواداری باشگاه تراکتورسازی
بروزترين اخبار باشگاه تراکتور سازي آذربايجان مطالب جذاب و خواندنی،رشعر،رمان،دانلود کتاب،آهنگ،فیلم،عکس،آموزش کامپیوترو...

رمان پروانه می شود

نوشته:mahtabi22(غزل)

خلاصه رمان:

بتی(الیزابت سرداریان) یک دختر مسیحی است که از کودکی با یکی از فوتبالیستهای بنام ایرانی به نام البرز شریف همبازی بوده و از همان دوران با او قول و قرار ازدواج گذاشته است. زمان می گذرد و بتی و البرز هر دو بزرگ شده اند. بتی دانشجوی کارشناسی ارشد است و البرز با وجود اینکه درس خود را نیمه رها کرده، به روزهای اوج خود در فوتبال نزدیک می شود. رمان درگیری های این دو نفر را نشان می دهد. اینکه این دو با هم ازدواج خواهند کرد؟ اصلا بتی و البرز، همان بتی و البرز دوران کودکی هستند؟

این داستان واقعی است...

برای دانلود کلیک کنید(Jar)

رمان به رنگ عشق

نوشته:پروانه شیخلو

خلاصه رمان:

دختری به اسم هما که تک فرزنده س و با خانواده ش در ایران زندگی می کنه، عموی هما سال هاست که در آلمان زندگی می کنه و دو پسر (داریوش و دانیال) داره،بعد از مدت ها خانواده ی عموی هما تصمیم می گیرند برای مدتی یک سفر به ایران داشته باشند، ولی داریوش (پسر عموی بزرگ هما) به دلیل تحصیل پزشکی در کانادا کمی دیرتر از خانواده ش به ایران میاد، همزمان با این سفر پدر هما در آستانه ی ورشکستگی قرار می گیره و از برادر خود کمک میخواد، عموی هما هم شرط کمک به اونها رو ازدواج داریوش و هما بیان میکنه که هما این شرط رو قبول می کنه و قرار بر این می شه که با داریوش و دانیال در آلمان زندگی کنند ولی مدت کمی بعد از ازدواج متوجه میشه که داریوش هیچ علاقه ای به اون نداره و قبلا به دختر خاله ی خود ساریتا علاقه مند بوده، و از این طرف هم داریوش متوجه علاقه ی دانیال به هما می شه و فکر می کنه هما هم دانیال رو دوست داره ولی این درحالیه که هما عاشق داریوش شده، ولی داریوش دادخواست طلاق میده و مدتی بعد از طلاق ساریتا در یک بیمارستان در ایران مشغول به کار میشه تا اینکه در بیمارستان داریوش رو می بینه و بعد.....

برای دانلود کلیک کنید(Jar)

رمان بهشت مینو

نوشته:شاذه

خلاصه رمان:
لیکا از سر ناچاری و بی پولی حاضر به زندگی در ساختمانی می شود که مشکوک بوده و شایعه است که در آن روح وجود دارد ملیکا پس از نقل مکان با روح آشنا شده و به او قول مساعد می دهد که پسرش را پیدا کند و در همین راه زندگی خودش دستخوش تغیراتی می شود که ...

برای دانلود کلیک کنید(Jar)

رمان بخوان به نام مهر

نوشته :وجیهه علی اکبری

خلاصه رمان:

هما به مادرش میگوید که امیر میخواهد به خواستگاری او بیاید ولی با اعتیاد هما اینکار ممکن نیست .مادر با تحقیق از هما میفهمد که پدر هما او را معتاد کرده پس برای انتقام خانه را با خود به آتش میکشد. هما دستگیر شده و به باز پروری میرود ،وقتی از امیر میخواهند که برای شناسایی او بیاید امیر به هما میگوید ،،هرگز او را نمیبخشد چون شاید میتوانست با نابسامانی خونواده او کنار میامد ولی با بازی دادن احساسش هرگز کنار نمیاید پس بهتر است هما برای همیشه او را فراموش کند،،هما از بزپروری آزاد میشود و جلوی خانه ایی از حال میرود........

برای دانلود کلیک کنید(Jar)

یارو نشسته

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت !

مرده یه کم آش بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش !

فته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا

مرگ : نه اصلا راه نداره ! همه چی طبق برنامست ! طبق لیست من الان نوبت توئه

مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر . . .

مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره ! توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت !

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت . . .

مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه . . .

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت ،  به خاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن

 

سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !

 

بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ، زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .
خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .

زن انگلیسی گفت : من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار .
روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید و کاملا تهیه کرده بود ، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت .

زن ایرانی گفت : من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم !
اما روز اول چیزی ندیدم !
روز دوم هم چیزی ندیدم !
روز سوم هم چیزی ندیدم !
شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم !

رفتم به مغازه دوستم، دیدم یه دختر شاکی اومد تو، لپ تابشو کوبید رومیز، به فروشنده گفت که لپتابتون خرابه من اینو نمیخوام.
فروشنده: چرا؟
دختره: من نمیتونم اطلاعات لپ تاب قدیمیم و روی این بریزم!
فروشنده: خانم امکان نداره، میشه لطفا این کارو جلوی من انجام بدین؟
.
.
....
دختره لپ تاپاشو روشن کرد، یه موس هم از کیفش درآورد
-
روی فایل مورد نظرش با موس راست کلیک کرد و cut رو انتخاب کرد.

-
موس رو از اون لپ تاب جدا کرد.

-
بعدش با دقت موس و برداشت و به لپ تاب جدیده وصل کرد.

-
دوباره راست کلیک کرد و از اونجا
PASTE  رو زد!!!!
.
.
.من
.

.

.دوستم

 

جشن گرفته بودیم دختر خواهرم ۴ سالشه گفت ، دایی میخوام به مناسبت تولدت برات شعر بخونم این شعر تقدیم به تو ، قیافه من در اون لحظه :
گفتم بخون دایی


گفت :
سلام سلام عزیزم
گوساله تمیزم
دمت سفید و آبی
پشکل نریز رو قالی
من
خواهر زاده ام
خونواده :
فک و فامیله داریم ؟

#########################################
 

خواهر دوستم ۳ ۴ سالشه رفته بود ، تو اتاقش داشت با عروسکاش بازی میکرد یهو اومدد
بیرون زد زیر گریه ، پرسیدیم چی شده :
گفت عروسکام منو بازی نمیدن
من
دوستم
فک و فامیله داریم ؟

#########################################

با خالم رفتم لباس بخریم ،  به فروشنده :گفت ببخشید من یه شلوار لی میخوام برای پسرم
یارو گفت : برای ایشون ؟ اشاره کرد به من !
خالم سریع گفت : نه بابا ! خیلی از این خوشگل تره ، این بچه خواهرمه !
من
فک و فامیله داریم ؟

 

 


 

 

 

 

آری من یک مَردم.همان جنس قدرتمند آدمی.همان جنسی که نر است.غرور دارم.گویند غرورم بر بازوان خویش است.لطافتی در پوستم نخواهی یافت.صورتم پر از ریش است.رو سفید نیستم،من سیاهم.من مغرورم و دلسوزیت را نمی خواهم.حرفش را نزن.من صبر دارم اما شکیبا نیستم.گوش کن!من مثل تو زیبا نیستم.آری من مردم.گویند بی دردِ بی دردم.جوانم و پیشانیم پر از چین است.از بس که اخم کردم.ازمن نه گریه خواهی دید نه یک خنده.آری من همان مردم،لجباز و یک دنده.سرد و بی روح،میزبان یک میهمانم،یک کوه اندوه. در وجودم قطره ای احساس نیست.یک ذره میلم به بوییدن گل یاس نیست.سفر کن به اعماق قلبم.آنجا ازعشق بپرس.شک نکن که خواهند گفت عشق چیست؟آری تو خیال کن مرد این است و من همان مردم.مردی که مثل تو دردمند نیست.مثل تو عاشق نمی شود.ارزشمند نیست.همین است که گاهی به آسانی دل می بازم.چشمانم را می بندم و با پای برهنه و زخمی هم که شده می تازم،بدون خستگی،به سمت دنیای وابستگی،تا رسیدن می رسم اما تو را هیچ باکی نیست.چون مرد ارزشش را ندارد.چون تو خیلی زیرکی آری خیلی و زیرکانه،زود می فهمی که در وجودم ذره ای پاکی نیست.آری من خاکیم و تو پاکی.زیرا که حتی کفش تو خاکی نیست.آری من همان مردم.من از سنگم و این تویی که از آبی.صدایم گوش خراش است و همه می گویند تو یک غزل نابی.حتی کودک از من می ترسد.دست بر سرش می کشم.برایش همچو تنبیه یست.آری من مردم.جوان هم که باشم دستم پینه دارد.نمی دانی چقدر موهای سرم از سختی این روزگار کینه دارد.اما تو یک لحظه آن چارقدت را بردار و نشان بده که موهایت خینه دارد.من می دانم که مرا بی عاطفه می پنداری.چون که بی رحمم.چون که همیشه بر تو ظلم کردم.آری تو خیال کن من همان مردم.بی دردِ بی دردم.خنده ام از ته دل است و قاه قاه از ته دل می خندم.اما گوش کن که من از این جنسم.پایم را هم که بشکنند،کمرم راست است.راستِ راست.حتی اگر مُردم.اگر روزی خدا خواست.قبلش آنقدر سیلی خواهم زد که بگویند،این کیست که بی غم مرد؟که گونه هایش به سرخی لالهاست.آری شاید این هم از روی غرور است و اما...اما من مردم و این غرور را دوست دارم.شاید تو خواهی گفت که من بیمارم.به هیچ چیز جز خود اهمیت نمی دهم.هیچ وقت به تو گل بدون هیچ نیت نمی دهم.آری من مردم.دل دارم.درد دارد.اما درد دل نه.بی چاره نمی خواهد که ضعفش را ببینی.زانو خورده بر زمین مَردش را بینی.آه که چقدر سنگین است کشیدن این آه ها.چه راهی دارد مردانگی!چقدر بیراهه است این راه ها!این مرد بودن تا چه حد سخت است؟من مثل گلدانم و مردی یک درخت است...چه باید کرد؟؟این قرعه اندازی،بازی نامدار و سخت این بخت است.مرد آخر مرام است.مرد گریه نمی کند که می گوید حرام است.وای از آن روز که یک مرد بگرید.وای بدان روز!مرد ناله نمی کند گرچه مستغرق آلام است.مرد دوستی نمیکند و گر کسی را به دوستی برگزید،دیگر تمام است،پشتش را خالی نکرد تا زمانی که مُرد.خدا با فرشته شرط بست و این شرط بندی را هم ببرد.

 

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران