یه روزی خودم و دلم عاشق یکی و دلش شدیم
ولی اون خودم و دلم رو از دلش روند
دیروز با یه دسته گل اومد دیدنم
با یه نگاه مهربون
نگاهی که سالها ازم دریغش می کرد
گریه کرد و گفت:
دلش برام تنگ شده
ولی من فقط نگاش کردم
چون کاری نمیتونستم بکنم
فقط وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود…

نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1391ساعت 07:30 نويسنده rozhayeh_barfi







